نقاشی

برگ

1395

شاخه هنری:

برگ

تاریخ انجام اثر:

1395

شاخه هنری:

جوجه تیغی

1395

شاخه هنری:

جوجه تیغی

تاریخ انجام اثر:

1395

شاخه هنری:

2 آدم در میزی پر از انار

1395

شاخه هنری:

2 آدم در میزی پر از انار

تاریخ انجام اثر:

1395

شاخه هنری:

انسانی خمیری در شهر

1395

شاخه هنری:

انسانی خمیری در شهر

تاریخ انجام اثر:

1395

شاخه هنری:

مامانم

1396

شاخه هنری:

مامانم

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

پروژه: طبیعت

آدم

1396

شاخه هنری:

آدم

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

1396

شاخه هنری:

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

پروژه: پوشاک

من و بابام

1396

شاخه هنری:

من و بابام

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

نوروز

1396

شاخه هنری:

نوروز

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

توضیحات: حاجی فیروز و بچه کشیدم

جان بخشي اشياء

1397

شاخه هنری:

جان بخشي اشياء

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

وقتی لیلی خوشحاله

1396

شاخه هنری:

وقتی لیلی خوشحاله

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

پروژه : شادی

خودم

1396

شاخه هنری:

خودم

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

پروژه : شادی

خودم

1396

شاخه هنری:

خودم

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

توضیحات: دارم انارم رو می خورم

پروژه : یلدا

اتاق دوست داشتنی من

1397

شاخه هنری:

اتاق دوست داشتنی من

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

پروژه : خانه

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

1397

شاخه هنری:

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

طوطی و بازرگان 2

1397

شاخه هنری:

طوطی و بازرگان 2

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: بازنویسی داستان «طوطی و بازرگان» و تصویرسازی

متن اثر: بازرگانی یک طوطی داشت و او را در قفس زندانی کرده بود روزی بازرگان می خواست به سفر به رود از همه کنیزانش پرسید که چه می خواهید که برای شما بیاورم از طوطی هم پرسید که چه طوطی گفت به دوستانم سلام برسان و به گو این طوطی بسیار دل تنگ شماست اما در قفس زندانی است. بعد از بازگشت از سفر بازرگان به طوطی گفت من سلام تو را رساندم اما بسیار پشیمانم یکی از دوستانت به محض این که داستان رنج تو را شنید از درخت افتاد و جون داد همین که طوطی داستان را شنید درون قفس افتاد بازرگان در قفس را باز کرد و طوطی را بیرون آورد ناگهان طوطی پرواز کرد و به دو به شاخه نشست و گفت آن طوطی هندی به من نشان داد که نباید صحبت کنم تو مرا به خاطر شیرین زبانی در قفس انداخته ای

طوطی و بازرگان 1

1397

شاخه هنری:

طوطی و بازرگان 1

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: بازنویسی داستان «طوطی و بازرگان» و تصویرسازی

متن اثر: بازرگانی یک طوطی داشت و او را در قفس زندانی کرده بود روزی بازرگان می خواست به سفر به رود از همه کنیزانش پرسید که چه می خواهید که برای شما بیاورم از طوطی هم پرسید که چه طوطی گفت به دوستانم سلام برسان و به گو این طوطی بسیار دل تنگ شماست اما در قفس زندانی است. بعد از بازگشت از سفر بازرگان به طوطی گفت من سلام تو را رساندم اما بسیار پشیمانم یکی از دوستانت به محض این که داستان رنج تو را شنید از درخت افتاد و جون داد همین که طوطی داستان را شنید درون قفس افتاد بازرگان در قفس را باز کرد و طوطی را بیرون آورد ناگهان طوطی پرواز کرد و به دو به شاخه نشست و گفت آن طوطی هندی به من نشان داد که نباید صحبت کنم تو مرا به خاطر شیرین زبانی در قفس انداخته ای

سازهای جادویی 3

1397

شاخه هنری:

سازهای جادویی 3

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: داستان و تصویرسازی اثر توسط کودک خلق شده است.

متن اثر: یک روز من ساعت 8:30 از خواب پا شدم. بعد دیدم 5 یا 6 تا ساز در اتاقم بودند. من از تعجب دویدم به سمت آشپزخانه و داد زدم و به همه: چرا توی اتاقم 6 تا ساز است؟ و دوباره گفتم: چرا تو اتاقم 6 تا ساز است؟ 2 ویلن، 2 شیپور و 2 درام. هیچکس جواب نداد و بعد از یک ساعت به آنها عادت کردم. ولی روز بعد نبودند. تعجب کردم و خیلی ناراحت شدم. بعد این را به مادرم گفتم. مادرم گفت: چه عجیب! بعد با ناراحتی به اتاق برگشتم. روز بعد هم باز آنها بودند! ولی اتوماتیک آهنگ می زدند. به سقف اتاق نگاه کردم به خاطر این که ببینم این ها از دیوار می آیند یا نه، که یک مستطیل دیدم . رفتم نردبان پدربزرگم را قرض گرفتم و بازش کردم، به سمت مستطیل بردم و روی نردبان ایستادم و به مستطیل دست زدم. مستطیل باز شد و من را کشید توی خودش. من داد زدم: مامان! ولی تا که مادرم آمد من توی مستطیل بودم. ولی آن مستطیل یک مستطیل معمولی نبود. آن یک در بود. ولی باز هم در معمولی نبود. یک در جادویی بود که تو را به سرزمین آهنگین می برد که همه سازهای دنیا در آنجا بود. ولی یک چیز مهم: هر کسی در آن در می رفت کل دنیا متوقف می شود. و هر وقت آن کس که توی در هست برگردد بیرون، دنیا مثل اول می شود و وقتی که دنیا متوقف است کسی نمی فهمد به جز آن کسی که تو در هست. من توی در تنهای تنها برای 3 یا 4 روز در آن جا زدگی کردم و به آنجا عادت کردم. بعد یک صدا گفت: آن سازها برای تو! من خیلی خوشحال شدم ولی گفتم: چطوری از این جا بروم؟ آن صدا گفت: هر جور که تو بخواهی! من چشم هایم را بستم بعد باز کردم و دیدم توی اتاقم هستم! و سازها هم بودند و صدای قشنگ شان را شنیدم و برای اولین بار سازهای جادویی زدم. آنها تا ابد با من بودند.

عنوان اثر: سفر به س

سازهای جادویی 2

1397

شاخه هنری:

سازهای جادویی 2

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: داستان و تصویرسازی اثر توسط کودک خلق شده است.

متن اثر: یک روز من ساعت 8:30 از خواب پا شدم. بعد دیدم 5 یا 6 تا ساز در اتاقم بودند. من از تعجب دویدم به سمت آشپزخانه و داد زدم و به همه: چرا توی اتاقم 6 تا ساز است؟ و دوباره گفتم: چرا تو اتاقم 6 تا ساز است؟ 2 ویلن، 2 شیپور و 2 درام. هیچکس جواب نداد و بعد از یک ساعت به آنها عادت کردم. ولی روز بعد نبودند. تعجب کردم و خیلی ناراحت شدم. بعد این را به مادرم گفتم. مادرم گفت: چه عجیب! بعد با ناراحتی به اتاق برگشتم. روز بعد هم باز آنها بودند! ولی اتوماتیک آهنگ می زدند. به سقف اتاق نگاه کردم به خاطر این که ببینم این ها از دیوار می آیند یا نه، که یک مستطیل دیدم . رفتم نردبان پدربزرگم را قرض گرفتم و بازش کردم، به سمت مستطیل بردم و روی نردبان ایستادم و به مستطیل دست زدم. مستطیل باز شد و من را کشید توی خودش. من داد زدم: مامان! ولی تا که مادرم آمد من توی مستطیل بودم. ولی آن مستطیل یک مستطیل معمولی نبود. آن یک در بود. ولی باز هم در معمولی نبود. یک در جادویی بود که تو را به سرزمین آهنگین می برد که همه سازهای دنیا در آنجا بود. ولی یک چیز مهم: هر کسی در آن در می رفت کل دنیا متوقف می شود. و هر وقت آن کس که توی در هست برگردد بیرون، دنیا مثل اول می شود و وقتی که دنیا متوقف است کسی نمی فهمد به جز آن کسی که تو در هست. من توی در تنهای تنها برای 3 یا 4 روز در آن جا زدگی کردم و به آنجا عادت کردم. بعد یک صدا گفت: آن سازها برای تو! من خیلی خوشحال شدم ولی گفتم: چطوری از این جا بروم؟ آن صدا گفت: هر جور که تو بخواهی! من چشم هایم را بستم بعد باز کردم و دیدم توی اتاقم هستم! و سازها هم بودند و صدای قشنگ شان را شنیدم و برای اولین بار سازهای جادویی زدم. آنها تا ابد با من بودند.

عنوان اثر: سفر به س

سازهای جادویی 1

1397

شاخه هنری:

سازهای جادویی 1

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: داستان و تصویرسازی اثر توسط کودک خلق شده است.

متن اثر: یک روز من ساعت 8:30 از خواب پا شدم. بعد دیدم 5 یا 6 تا ساز در اتاقم بودند. من از تعجب دویدم به سمت آشپزخانه و داد زدم و به همه: چرا توی اتاقم 6 تا ساز است؟ و دوباره گفتم: چرا تو اتاقم 6 تا ساز است؟ 2 ویلن، 2 شیپور و 2 درام. هیچکس جواب نداد و بعد از یک ساعت به آنها عادت کردم. ولی روز بعد نبودند. تعجب کردم و خیلی ناراحت شدم. بعد این را به مادرم گفتم. مادرم گفت: چه عجیب! بعد با ناراحتی به اتاق برگشتم. روز بعد هم باز آنها بودند! ولی اتوماتیک آهنگ می زدند. به سقف اتاق نگاه کردم به خاطر این که ببینم این ها از دیوار می آیند یا نه، که یک مستطیل دیدم . رفتم نردبان پدربزرگم را قرض گرفتم و بازش کردم، به سمت مستطیل بردم و روی نردبان ایستادم و به مستطیل دست زدم. مستطیل باز شد و من را کشید توی خودش. من داد زدم: مامان! ولی تا که مادرم آمد من توی مستطیل بودم. ولی آن مستطیل یک مستطیل معمولی نبود. آن یک در بود. ولی باز هم در معمولی نبود. یک در جادویی بود که تو را به سرزمین آهنگین می برد که همه سازهای دنیا در آنجا بود. ولی یک چیز مهم: هر کسی در آن در می رفت کل دنیا متوقف می شود. و هر وقت آن کس که توی در هست برگردد بیرون، دنیا مثل اول می شود و وقتی که دنیا متوقف است کسی نمی فهمد به جز آن کسی که تو در هست. من توی در تنهای تنها برای 3 یا 4 روز در آن جا زدگی کردم و به آنجا عادت کردم. بعد یک صدا گفت: آن سازها برای تو! من خیلی خوشحال شدم ولی گفتم: چطوری از این جا بروم؟ آن صدا گفت: هر جور که تو بخواهی! من چشم هایم را بستم بعد باز کردم و دیدم توی اتاقم هستم! و سازها هم بودند و صدای قشنگ شان را شنیدم و برای اولین بار سازهای جادویی زدم. آنها تا ابد با من بودند.

عنوان اثر: سفر به س

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

1397

شاخه هنری:

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 3

1397

شاخه هنری:

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 3

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: این داستان توسط دانش آموز نوشته و تصویرسازی شده است.

متن اثر:

یکی بود یکی نبود. یک روز شش نخود توی یک غلاف با هم جلسه داشتند یکی گفت: «ما باید از توی این غلاف بیرون بیاییم.» یکی دیگر هم گفت: «آخه ما چه جوری از این جا بیرون برویم.» یکی دیگر هم گفت: «با زور با زور خودمان» یکی دیگر هم گفت: « ما که زور بازو نداریم. »

یک دفعه یک بچه زشت غلاف را پاره کرد و دو نفر را به بالا پرت کرد و دو نفر را زیر پایش له کرد و دو نفر را هم به سمت چپ پرتاب کرد. آن چهار نفری که به سمت بالا پرتاب شدن دو نفر از آنها از هوا افتادند توی شومینه یک نفر هم افتاد توی نخود پلو و خورده شد و آن دو نفر که افتاده بود توی شومینه آتش گرفتند و یک نفر هم نجات پیدا کرد دوباره افتاد توی جنگل شما حدس می زنید چه اتفاقی می افتد؟

باغ وحش

1397

شاخه هنری:

باغ وحش

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 2

1397

شاخه هنری:

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 2

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: این داستان توسط دانش آموز نوشته و تصویرسازی شده است.

متن اثر:

یکی بود یکی نبود. یک روز شش نخود توی یک غلاف با هم جلسه داشتند یکی گفت: «ما باید از توی این غلاف بیرون بیاییم.» یکی دیگر هم گفت: «آخه ما چه جوری از این جا بیرون برویم.» یکی دیگر هم گفت: «با زور با زور خودمان» یکی دیگر هم گفت: « ما که زور بازو نداریم. »

یک دفعه یک بچه زشت غلاف را پاره کرد و دو نفر را به بالا پرت کرد و دو نفر را زیر پایش له کرد و دو نفر را هم به سمت چپ پرتاب کرد. آن چهار نفری که به سمت بالا پرتاب شدن دو نفر از آنها از هوا افتادند توی شومینه یک نفر هم افتاد توی نخود پلو و خورده شد و آن دو نفر که افتاده بود توی شومینه آتش گرفتند و یک نفر هم نجات پیدا کرد دوباره افتاد توی جنگل شما حدس می زنید چه اتفاقی می افتد؟

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 1

1397

شاخه هنری:

شش نخود در غلاف (بازآفرینی) 1

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: این داستان توسط دانش آموز نوشته و تصویرسازی شده است.

متن اثر:

یکی بود یکی نبود. یک روز شش نخود توی یک غلاف با هم جلسه داشتند یکی گفت: «ما باید از توی این غلاف بیرون بیاییم.» یکی دیگر هم گفت: «آخه ما چه جوری از این جا بیرون برویم.» یکی دیگر هم گفت: «با زور با زور خودمان» یکی دیگر هم گفت: « ما که زور بازو نداریم. »

یک دفعه یک بچه زشت غلاف را پاره کرد و دو نفر را به بالا پرت کرد و دو نفر را زیر پایش له کرد و دو نفر را هم به سمت چپ پرتاب کرد. آن چهار نفری که به سمت بالا پرتاب شدن دو نفر از آنها از هوا افتادند توی شومینه یک نفر هم افتاد توی نخود پلو و خورده شد و آن دو نفر که افتاده بود توی شومینه آتش گرفتند و یک نفر هم نجات پیدا کرد دوباره افتاد توی جنگل شما حدس می زنید چه اتفاقی می افتد؟

13676

شاخه هنری:

تاریخ انجام اثر:

13676

شاخه هنری:

پروژه: سفر

خودم

1396

شاخه هنری:

خودم

تاریخ انجام اثر:

1396

شاخه هنری:

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

1397

شاخه هنری:

سفر به سرزمين رنگ ها، رنگ هاي سرد و گرم

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

جنگ بی پایان 2

1397

شاخه هنری:

جنگ بی پایان 2

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: متن و تصویرسازی اثر توسط کودک خلق شده است.

متن اثر: یکی بود یکی نبود. یک پادشاه بود که خیلی خسیس بود. این پادشاه پنج تا پسر داشت. یک روز تصمیم گرفت تمام کره زمین را تسخیر کند به پسرهایش گفت: «این کشور شش مرد دارد من به هرکدام از شما فرماندهی یک مرز را می دهم و مرز آخر را خودم فرمانداری می کنم به هر شش نفرماان 46 تانک، 58 هواپیما و جت، 6000000000 سرباز مجهز، 60 زیر دریایی، 200 جیپ و موتورت و 68 هلیکوپتر می دهم.»

وقتی خبر به دست کشورهای دیگر رسید آنها خیلی ترسیدند. چون آنها اصلا مجهز نبودند ولی چاره دیگری نداشتند. 5 کشور به سوی خاک یکی از مرزها پناه گرفتند و پادشاه اجازه داد که آنها به داخل کشور بیایند ولی به شرط اینکه برای پادشاه کار کنند.

وقتی جنگ شروع شد نیروها با هم برابر بودند برای همین یکی از پسرهای شاه اسم جنگ را جنگ بی پایان گذاشت؛ اگر الان دقت کنید در آن منطقه هنوز هم جنگ هست.

جنگ بی پایان 1

1397

شاخه هنری:

جنگ بی پایان 1

تاریخ انجام اثر:

1397

شاخه هنری:

توضیحات: متن و تصویرسازی اثر توسط کودک خلق شده است.

متن اثر: یکی بود یکی نبود. یک پادشاه بود که خیلی خسیس بود. این پادشاه پنج تا پسر داشت. یک روز تصمیم گرفت تمام کره زمین را تسخیر کند به پسرهایش گفت: «این کشور شش مرد دارد من به هرکدام از شما فرماندهی یک مرز را می دهم و مرز آخر را خودم فرمانداری می کنم به هر شش نفرماان 46 تانک، 58 هواپیما و جت، 6000000000 سرباز مجهز، 60 زیر دریایی، 200 جیپ و موتورت و 68 هلیکوپتر می دهم.»

وقتی خبر به دست کشورهای دیگر رسید آنها خیلی ترسیدند. چون آنها اصلا مجهز نبودند ولی چاره دیگری نداشتند. 5 کشور به سوی خاک یکی از مرزها پناه گرفتند و پادشاه اجازه داد که آنها به داخل کشور بیایند ولی به شرط اینکه برای پادشاه کار کنند.

وقتی جنگ شروع شد نیروها با هم برابر بودند برای همین یکی از پسرهای شاه اسم جنگ را جنگ بی پایان گذاشت؛ اگر الان دقت کنید در آن منطقه هنوز هم جنگ هست.

برگ

تاریخ انجام اثر: